
پسری هستم که بیست و دوسال پیش در فصل بهار و ماه اردیبهشت به این دنیا آمدم، که اگر در دستان خودم بود انتخابی غیر از این را داشتم.
شاید وقت آن رسیده باشد که خیلی چیزها رو بیان کنم و دگر در خود نریزم، پس این پست، فریادیست از جانب من، که میخواهم از اینجا آغاز کنم!
کلمه ی "
من"، لغتی که حیات، زندگی و هستی هر انسانی در آن خلاصه شده، چه بد چه خوب خواسته یا ناخواسته آن لغت تنها "
من" است و بیان و مفهوم آن خلاصه ایست از زندگی خوب یا بد هر کسی!
پس بنابراین آغاز فریادم تنها، من است ...
من در این فریاد نیازی به هیچگونه سوگندی ندارم چرا که قلب محزونم بهترین گواه است، من در این فریاد قصد محکوم و قاضی کردن هیچ کسی را ندارم، چرا که هر کس قاضی هست، تنها برای خود!
تنها چیزی که تا به حال باعث دلگرمی و افتخارم نسبت به خودم شده، صداقتم در عشق، دوستی و زندگی ام بوده و سعی بر حفظ آن هم خواهم داشت. گاهی احساس میکنم که همین موضوع باعث تنها بودنم در این زمانه ی بی احساس شده، گاهی هم نه! اما این احساس هر چه که هست به من امید به زندگی میده ...
آدمی هستم که منطقم با احساسم یکی نیست، اما همیشه سعی بر آن داشتم که همه ی انتخابهایم را از روی احساساتم انجام بدم! پس با صراحت میتوانم فریاد کنم که انسان منطقی نیستم، چون منطق احساسات را به منطق خود ترجیح میدهم، آری برای من احساسات نسبت به منطقات در الویت است و همیشه از روی احساسات و جدا از ترحم تصمیم میگیرم.
در زندگی چیزهای عجیبی همانند اکثر آدما دیده و حس کردم، اما عجیب ترین آنها، مقصدی است که انسانها برای نابود کردن احساساتشان، در حال طی کردن هستند! نمیتوانم در رابطه اش فکر کنم چه رسد به درک ...
فریادها زیاد است و زمان اندک، بگذار تا آبی در این آتشکده بریزیم، چون کسی نیست که به آنها گوش بسپارد! این هم بهانه ای برای پایان دادن فریادهاست!